مشکی هستن، البته مشکی که هستن اما مشکی هم صداشون میکنن. تقریبا هم سنیم، اما اون در مقایسه با عمر اسبا پیره و من در مقایسه با آدما جوون.
تنش گرمه، خیلی آرومه و هارمونی قدم زدنش خیلی منظم. البته گاهی سرشو پایین میکشه که از شل گرفتن دستجلو سوارکار ناشیه. وقتی گردنشو نوازش میکنی گوشاشو جلو عقب میکنه که یعنی دمت گرم و از دماغش محکم هوا رو بیرون میده.
سرهنگ که صداش میکنه هرچی دستجلو رو اینور و اونور بکشی یا با پاشنه به راست و چپش بزنی بازم میره سمت سرهنگ، خیلی جدی.
کاملا اخلاقش مثه یه پیرمرد شصت هu200dفتاد سالست. آروم و با آرامش، بی هیچ شوقی برای ریسک کردن.
نژادش ترکمنه، البته اصیل نیست. ولی میگن پرخونه و جوونیش اسب دونده خوبی بوده.
خلاصه اینکه ایشون دیروز صبح چند ساعتی داشتن به من شعر یاد میدادن با اوزان عروضی مکرر. موزون و لطیف.
آخرش هم هرچند کسی ندید اما من دیدم که به من لبخند زد. گمونم اونم تا هفته بعد دلش برام تنگ بشه...
+زیتون! مشکی اسم لوسیه و تکراری. ترجیح میدم زیتون صداش کنم. زیتون سیاه...
++احساس آرامش عجیبی توی قلبمه که از سکون گریزانه. میگه کلی کار باید انجام بدی. کلی کار؛)
ما را در سایت تفعل ما ترید دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 149