با تنی تباه و داغ از تب پس از 4 روز پیاده روی خودم را روی مبل سه نفره لابی هتل پهن میکنم, سرم سنگین و پیشانیم خیس از عرق سردی است که روی چربی پوستم میلغزد. به مسیری فکر میکتم که چه سخت طی شد و تصاویر پی در پی و درهم از جلوی چشمم میگذرد
چشمهام گرم می شود... تنم از سرما میلرزد...
+حالا که رسیدم شوق زیارت نیست,انگار مسیر بود که مهم بود,یا اصلا مهم چیز دیگری بود...
++ کلی ماجرا به سرم گذشته این چند روز کلب ماجرای عجیب و غریب که هیچکس باورشان نخواهد کرد
+++دل کندن را تمرین میکنم,دل کندن را یاد میگیرم, چیزهای بی ارزش را باید دل کند وگرنه خودت هم همانقدر بی ارزش میشوی
ما را در سایت تفعل ما ترید دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 126