خُنَکیِ مطبوع

خرید بک لینک

"چه خنکی مطبوعی!"

و همانطور که نرده های سردِ آهنی بالکن را با دستهام بیشتر فشار میدهم زیر لب آرام زمزمه میکنم که "وای چه خنکی مطبوعی."

و پشت بندش دلم مثل تن سرماخوردهای میلرزد، اما نه از سرما که از ترس.

از ترس آنکه نتوانم این لذت را درست ادراک کنم. میترسم لحظهای فکری جز این خُنَکی در ذهنم رخنه کند.

میخواهم تمام این لذت را به تنهایی بچشم. تمامش را، بی هیچ نقصی.

سرم را کمی جلو میبرم تا نسیم خنک و مرطوب بپیچید توی سرم.

آه، چه خنکی مطبوعی!

سرم سنگین میشود و تغییر جهت موهام را بر خلاف آنچه همیشه تاکنون شانه کردهام احساس میکنم.

هوا را تا آنجا که میتوانم میکشم توی ششهام. مرطوب است و نمناک.

نه، اما کافی نیست. اصلا کافی نیست! باید فکری کنم.

فکر میکنم...

نه! نباید فکر کنم. فکر برای صندلیهای گرم است نه این خنکی مطبوع.

بیاختیار نفسم را با شدت بیرون میدهم؛ حس میکنم بیش از دمی که به ششهام کشیده بودم را بیرون دادهام. سینهام زیر سوز سرد پاییزی میسوزد.

دستهام را محکم تر به میله فشار میدهم.

تکرار میکنم؛

"وَه! چه خنکی مطبوعی!"

همین است! تجربه، حس. همین است! نباید فکر کنم.

سرم را پایین میاورم و پیشانیم را روی سطح لکه لکهی نردهی سیاه میگذارم.

وای...

اینیکی دیگر فوق العاده است.

انگار سرما یک فکر عاشقانه شده است آرام و باحوصله میپیچید توی سرم. توی فکرهام. توی تک تک فکرهام و یکی یکی همه را منجمد میکند.

چه سعادتی! چند لحظه فکر نکردن. چند لحظه رهایی...

وای! چه خنکی مطبوعی!

لبخند میزنم و نسیم موهای کوتاهم را تکان میدهد.

باز زمزمه میکنم؛ "چه خنکی مطبوعی!" و پشت آن از ذهن یخ زدهام چیزی مطبوع تر میگذرد.

و قطرهای خنک روی گردنم سقوط میکند...

"آه...چه خنکی مطبوعی."

تفعل ما ترید...

ما را در سایت تفعل ما ترید دنبال می‌کنید

برچسب: خُنَکیِ, نویسنده: بازدید: 147 تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 8:16

صفحه بندی