
"چه خنکی مطبوعی!" و همانطور که نرده های سردِ آهنی بالکن را با دستهام بیشتر فشار میدهم زیر لب آرام زمزمه میکنم که "وای چه خنکی مطبوعی." و پشت بندش دلم مثل تن سرماخوردهای میلرزد، اما نه از سرما کهxa0 از ترس. از ترس آنکه نتوانم این لذت را درست ادراک کنم. میترسم لحظهای فکری جز این خُنَکی در ذهنم رخنه کند. میخواهم تمام این لذت را به تنهایی بچشم. تمامش را، بی هیچ نقصی. سرم را کمی جلو میبرم تا نسیم...
ادامه مطلب