۱.
وقتی برای لحظههای آخر میدیدمش که بی اعتنا روی یکی از آن صندلیهای زرد پلاستیکی مترو نشسته است فکر کردم...نه! احساس کردم که دوست داشتنی است...با آن موهای یکوری و خوشگل و دماغ گندهاش...دوست داشتنی...
۲.
فلما دخلوا علیه,
قالوا:
یأیها العزیز!
مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعة مزجاة,
فاوف لنا الکلیل,
و تصدق علینا...
و برای اولین بار بود که با خواندن چیزی گریه ام گرفت و مطمئنا هیچ وقت محو شدن کلمات را یادم نخواهد رفت.
۳.
حاجی بابا بغلم کرد. ریشهای سفید و زبرش به صورتم کشید و خندیدم. او هم با شوق خندید.
وقتی با شوق خاطره دوبار نجات پیدا کردنش از غرق شدن را تعریف میکرد با خودم گفتم: چقدر چهرهاش زیبا تر از همیشه شده پیرمرد!
چقدر احساس هاش قشنگ بود، چقدر چشمهاش نافذ بود.
و وقتی توی گوشم والله خیرحافظ میخواند حس کردم چه خوب است دیدن دو آدم دوست داشتی در یک روز.
۴.
جعبه شیرمال سوغاتی حاجی بابا است که داده دستم ببرم برای هم اتاقی ها. روی دستم سنگینی میکند. فکر میکنم چه هوای مطبوعی. و به ماه نصفه نگاه میکنم و لبخند میزنم. از گیت بی ارتی با لبخند که رد میشوم متصدی بی ار تی هم لبخند میزند که راضی به زحمت نبودیم! جعبه با بند بسته نشده، درش را باز میکنم که بفرمایید، انگار جا خورده باشد، میخندد که شوخی کردم. می گویم شیرینی ولایت امام زمان است. نوش جان کنید. و لبخندم را باز به جانش می اندازم. باز میخندد و توضیح میخواهد که مگر شهادت نبود امروز؟ میگویم اینها را بیخیال، همه چیز بهانه است که به روی هم لبخندی بزنیم، لبخند میزند.
همین موقع هاست که پیرمردی میآید و از گیت رد میشود،تعارفش میکنم. برمیدارد و بلند صلوات می فرستد، صف طویل از صدای صلوات بر می گردد و برخیشان لبخند میزنند و برخی بی اعتنا باز رو بر میگردانند. پیرمرد داد میزند تعجیل در فرج حضرت ولی عصر صلوات بفرست! و جماعت با اکراه و متعجب تک و توک صلوات میفرستد. خنده ام می گیرد. جعبه به ابتدای صف نمیرسد. تازه شیرینی ها تمام شده که پیرمرد دوباره از ته صف بلند میگوید تعجیل در فرج آقا صلوات بلند بفرست! و اینبار جماعت از سر شوق بلند صلوات می فرستد.
فکر میکنم...نه! احساس میکنم چقدر دوست داشتنی اند تک تک آدم های توی صف. و چه خوب است دیدن اینهمه آدم دوست داشتنی در یک روز...
ما را در سایت تفعل ما ترید دنبال میکنید
برچسب: ۴اپیزود,
نویسنده:
بازدید: 103