
۱. وقتی برای لحظههای آخر میدیدمش که بی اعتنا روی یکی از آن صندلیهای زرد پلاستیکیxa0 مترو نشسته است فکر کردم...نه! احساس کردم که دوست داشتنی است...با آن موهای یکوری و خوشگل و دماغ گندهاش...دوست داشتنی... ۲. فلما دخلوا علیه, قالوا: یأیها العزیز! مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعة مزجاة, فاوف لنا الکلیل, و تصدق علینا... و برای اولین بار بود که با خواندن چیزی گریه ام گرفت و مطمئنا هیچ وقت محو شدن کلمات را یادم نخواهد رفت. ۳. حاجی بابا بغلم کرد. ریشهای سفید و زبرش به صورتم کشید و خندیدم. او هم با شوق ...
ادامه مطلب