
حوصلهاش را ندارم، از اول هم همینطور بودم، گاهی حتی از سر عادت قبل از آنکه برگه حضور را امضا کنم تا در خروج میروم و بعد دوباره ناامید زیر نگاه سنگین مراقبها و بقیه برمیگردم سمت صندلیم. اینبار هم مثل دفعات قبل. زود نوشتم و بی حوصله منتظر مسئول سالن شدم تا برگه امضا را جلویم بگیرد. بعد بلافاصله بیرون رفتم و برگه را انداختم روی میز اتاق حائل بین سالن و اتاق انتظار و مثل گانگسترها وقتی از در کافه بیرون میزنند،بیرون زدم. بیرون؛صبح پاییزی من! . هرچند کلی ناراحت بودم از اینکه کتابخانه ته مسجد را بردهاند...
ادامه مطلب
کاملا راضی و خوشحالم که نمیزارن خانواده هامون بیان تو خوابگاه وگرنه اصلا نمیتونم حدس بزنم مادر چه بلایی سرم میاورذ:) +کیفیت عکس واقعا از این بهتر نمیشد، بی گوشی بودن از عکاسی هم انداختم:( ++کم خواب شدم چقدر:/ +++پرخواب(رویا:) شدم چقدر:))) ++++و ایضا هم اتاقی خوب اونه که اول صبح میره بربری تازه میخره؛) ±±+++درباره قفسه و کمد و کشو لباس ها...فقط اینکه مدتیه خودم هم از ترس سراغشون نمیرم:/ اینجا هم جلوی تختمه و بدیش اینه جلو چشمه وگرنه میشد ازش چشم پوشید و گفت من دانشجوی بسیار منظمیم:D ...
ادامه مطلب